تبليغاتX
شعر
تنها و غمگین

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند

يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد

آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد.

 بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:38  توسط تنها | 
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »


                         و چنين شد که آمد آن روزي
                              که يک نفر پيدا شد
                          که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
                          و دختر آسمان را ديد و زمين را
                                رودخانه ها و درختها را
                             آدميان و پرنده ها را
                          و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

                                دلداده رو به ديگر سو کرد
                                  که دختر اشکهايش را نبيند
                                 و در حالي که از او دور مي شد گفت
                                   « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط تنها | 

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم .. 

 ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم ..   

 کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پر پرت کنم ..

  حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم ..

 من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها ..

نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها ..

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم ..

 قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:26  توسط تنها | 
                      
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:0  توسط تنها | 

اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي

برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي

چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت

صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از

خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي

جسد ت كفن خواهم شد ،

مرا تنها مگذار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:2  توسط تنها | 

من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید .. مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام .. چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم نرسیدم .. و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:43  توسط تنها | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:12  توسط تنها | 

پـــــرســـیــــد....

             پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

              گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم

              به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی

                                   چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:38  توسط تنها | 

باز اي الهه ى ناز

 

با دل من بساز

 

كين غم جان گداز

 

برود زبرم

 

گر دل من نياسود

 

از گناه تو بود

 

بيا تا ز سرم

 

گنهت گزرد

 

بازميكنم دست ياري بسويت دراز

 

بيا تا غم خود را با راز و نياز

 

ز خاطر ببرم

 

نه نكنم تير خشم دلم را هدر

 

به خدا همچون مرغ پر شور و شرر

 

به سويت بگذرم

 

انكه او ز غمت دلبندت جز من كيست؟

 

ناز تو بيش از اين بحر چيست؟

 

تو الهه ى نازي در بزنم بنشين

 

من تورا وفا دارم بيا كه جز اين

 

نباشد هنرم

 

اين همه بي وفايي ندارد ثمر

 

به خدا اگر از من نگيري خبر

 

نيابي اثرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:59  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دختری هستم تنها روی این کره ی خاکی


نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
عكس
عشق كويري
قلب شکسته
عاشقانه
جک و اس ام اس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM